مژده دادند كه بر ما گذری خواهی كرد....

امروز بعد جوری دلم هواشو کرده ....اما حتی برام يه خط هم ننوشته ...انگار سرش اونقدر شلوغه كه داره كم كم يادش می ره من هم هستم ........................حال هجران ، تو چه دانی كه مشكل حاليست............

خب توی همه دلتنگيم حافظ خيلی آرومم كرد ...يه تفال زدم......

ماهم اينهفته شداز شهر و بچشمم ساليست .................حال هجران،تو چه دانی كه مشكل حاليست......

مـــردم ديـــــده زلــــطــــف رخ او در رخ او...................عكس خود ديد گمان برد كه مشكين حاليست .....

ميچــكد شير هنوز از لب همچـــون شكرش ................گر چه در شيوه گری ،هر مژه اش قتاليست........

ايكــه انگـشــــت نايی بكـــرم در همه شهر......................وه كه در كار غريبان عجب ايهماليست...........

بعد از اينــم نبود شائبــــه در جوهــــر فرد.........................كه دهان تو درين نكته خوش استدلاليست.......

مژده دادند كه بر ما گـــــذری خـواهـــی كرد....................نيـــت خير مگــردان كه مبـــارك فالـــيست..........

 كوه اندوه فراقت به چه طاقت بكشد ........

حافظ خسته كه از ناله تنش چون  ناليست....

  
نویسنده : .. .. ; ساعت ۸:۱۱ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢۳ خرداد ،۱۳۸٥