حسرت يک لحظه..........

آهای خبر نداری دلم داره می ميره  ...رفيق بی کسی ها تو بی کسی اسيره.....

ثانيه ای دستهای گرمت را بر تپش قلبم بگذار.... لحظه ای نگاه زيبايت را به چشمانم بدوز.... اندکی از شهد لبانت بر خشکی لبهايم بریز  .... دقيقه ای بگذار در آغوشت آرام بگيرم .......

نمی دونه ...خبر نداره ...چگونه در عطش وجودش بال بال می زنم..... نمی دونه آرزو دارم يه بار فقط يه بار ديگه بتونم دستاشو بگيرم..... کاش می شد ثانيه ای فقط ثانيه ای وجودش را لمس می کردم...... فــد ای چشماش ، دوباره ديدن نگاهاش همه عشقمه...... حسرت يک لحظه بودنش به دلم نشسته...... آی صحراها ...آی بيابان ، آی درياها و تو ای خدای من ... هرچقدر ثانيه های تلخ فاصله را بر قلبم ديکته کنيد من تشنه تر از هميشه ...روزی فاصله را خواهم شکست..... بدون او زندگی رو نمی خوام ..... اگه بهشتی وجود داره فقط توی چشمای عشق منه..... اگر آتشی تلالو زندگی آدميت باشه ، فقط عشق توی سينه منه .....آی آی آی آدمها  من در حسرت لحظــه ای داشتنـش می ميرم.....

  
نویسنده : .. .. ; ساعت ۱:٢۱ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٤ خرداد ،۱۳۸٥