فرصت اکسير ندرت است......

ياد داری که ز من خنده کنان پرسيدی ...چه ره اورد سفر دارم از اين راه دراز......

چهره ام را بنگر تا به تو پاسخ گويد.....نم اشکی که فرو خفته ز چشمان نياز.........

چه ره آورد سفر دارم من ای مايه ناز.... سينه سوخته در حسرت يک داغ دراز....

 بعد از مدتی ، بعد از مدتی طولانی انگار خداوند دوباره ، نگاهش را برای اندکی به چشمانش دوخته بود و از لطف و برکت اون نگاه ثانيه ها آرامش خود را طی ميکرد ....وقتی توی ذهنش بررسی ميکرد هيچ دليلی برای اين آرامش نمی ديد ...اما انگار ته دلش نويد آشتی با خدا را می ديد.....انگار ياد گرفته که هر وقت مورد لطف خدا قرار ميگيره براش يه سوژه جديد پيش بياد ....از آخرين باری که با خدا عهد کردم ديگه نمی خوام برای کسی باشم  فقط ميخوام به زندگی خودم برسم ..اينکه من هم حقی دارم ....انگار خدا همه محبت هاشو از من گرفت و ديگه دست هيچ غرق شده ای را توی دستم نگذاشت و انگار بهم گفت باشه برو زندگيتو بکن اما من ديگه نيستم ..... و من هم رفتم زندگی خودم را با انديشه خودم بسازم ...و ساختم اما هرگز رضايتی نداشتم انگار جای خالی خدا در زندگيم هر دم حس می شد ...و من بيقرارو آشفته به هر چيزی می رسيدم برام پوچ و بی معنا ...او هم گهگاهی نيم نگاهی می انداخت و هر از گاهی تماسهايی مثل گذشته داشتم ....اما اونقدر بی تفاوت به اين تماسها برخورد ميکردم که ديگه تکرار نمی شد ....نميگم حالا پشيمون شدم نه ...من بيشترعمرم را واثه خودم طی نکردم ، پس هنوز معتقدم سهم خودو را از زندگی نگرفتم ...اما راستش دلم ميخواد باز گهگاهی برگردم .....دلم برای کوچه پس کوچه های تنگ و پر از نکبت فقر تنگ شده ... دلم ميخواد باز برم بين بچه های قدو نيم قد شبانه روزی ..... دلم می خواد باز دستای پيرو فرتوت ليلا خانم را توی دستام بگيرم .. و لبخند اميد و بزارم جای بارقه های درد توی چشمای بی نورش ..... آره دلم واثه آرش کوچولو تنگ شده ....

ای بابا چرا که نه ...بهتر نيست همين هفته برم يه سری بزنم ؟... اما نه هنوز زوده .... اصلا لازم نيست خودت بری دنبال اين قضايا .. بزار خودش پيش بياد .... اگه جايی لازم باشه خودش پيش می ياد ، پس بهتر باز بفکر خواسته های خودت باشی ..... از همه مهمتر هنوز از برنامه هايی که در نظر گرفته بودی عقبی ... بايد به هدفهای تعيين شدم برسم ....هنوز زوده.....اما می دونی خيلی هم فرصت نداری ... دائم انگار يادت می ره اين ثانيه ها دارن ميگذرن ... و هر روز کمتر از قبل زمان داری ....

  
نویسنده : .. .. ; ساعت ٩:۳٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٩ خرداد ،۱۳۸٥