کاش رها بودم......

کاش رها بودم ...رها از چون چرا ها ... نه نگو باز چته... می دونی که يه روز نبينمش می ريزم بهم ... نگو آروم باش ...گلوم پراز بغضه ..... به زور نم چشمامو خشک ميکنم تا کسی نبينه.... اصلا می دونه؟ اصلا براش مهمه ؟ اينجور بهم نگاه نکن .... اسمش که برام مرور ميشه   يادش که تو ذهنم ميچرخه نمی دونم بخـند م يا گريه کنم .... چقدر کم دارمش .... چقدر بهش محتاجم ... چقدر در برابرش ضعيف شدم.... دلم چه التماسی داره.... هميشه از اوج عشق می ترسيدم ..حالا حالا اصلا معلومه چت شده؟ .... يه روز نديـديـش اين بچه بازيها چيه اخه ؟.... نمی دونم دست و دلم به هيچ کاری نمی ره .... انگار خون تو رگهام کم دارم .... انگار تمام انرژی زندگيمو ازم گرفتن .... از صبح صد دفعه چک کردم ببينم اومد يا نه .... وای دريغ از يک خط ..هيچی هيچی.... کاش رها بودم ...رها...مثل يه پرنده ....

ثانيه ای چشمانش را بست ودر دل آرزو کرد که ای کاش يک کبوتر بود ...سفيد و زيبا .. با بالهای کشيده ..... می خواست اوج بگيره .... خدا پاسخ داد کبوتر شو ... چشمانش را گشود ديد آرزويش برآورده شده ... از ثانيه های انتظار بيرون آمد ...ديگه انتظار معنا نداشت بايد پر می کشيد ... بدون لحظه ای تعلل رفت بر بام دقيقه ها ... عقربه زمان را نگاهی کرد ... و يکباره پر کشيد ..... بر فراز آسمان آبی ... ديگه زمين را نمی ديد با زمينيها کاری نداشت .... می رفت تا به خورشيد دل، برسه ....اونقدر رفت تا بر بام خانه اش فرود آمد ...خسته و بی رمق ... بالهايش از فرط خستگی ديگه توان بال زدن نداشت .... فقط اميد ديدار دوباره بود که نفسهايش را جون می بخشيد ....

  
نویسنده : .. .. ; ساعت ۱:۱٩ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٩ خرداد ،۱۳۸٥