مرا با خودم اشتی بده...

 خيلی وقته نيومدم به خودم سر بزنم خيلی وقته خودم رو يادم رفته . نه يادم نرفته .خودم رو پس زدم .از خودم يکی ديگه ساختم تا در ميان همه انچه پيرامونم بود غرق بشم . راستی نکنه از خودم فرار کردم و اگه فرار کرده ام امروز اين بازگشت برای چيست؟

ديگه از خودم بدم می يومد بارها ديدن و خواستن و شنيدن . ديگه انگار توی لجنزار احساسات پوچ و دری وری اين ادمهای جنون اور بودن برام جذابيت نداشت . هر هفته بساط عيش و نوش با افرادی که نه تو رو می شناسن و نه شناختن تو براشون مهمه اونا فقط دنبال لحظه بودن دنبال جا بودن جايی که فرصت فريادها و رقصهای اونا رو فراهم کنه . و من اين فرصت بودم . افسردگی و بيهودگی من دليل اين فرصت بود . من ، من از همه جا فراری و بيزار ،من تنها توی خيل گرگهای پر توقع باج می دادم. نفرتم را با عيش و نوششان می اميختم و بر گلوی تشنشون سرازير ميکردم . اره رقص و شادمانی ای که بساط زندگيشونو به قهقرا ميکشيد چيزی نبود جز نفرت من . و چه ساده لوحانه در ميان شادابی دروغيشان غرق می شدند .

من کجا بودم ؟ ذهنم فکرم ارزوهام  اينها هيچکدام اونی نبودن که ثانيه ای لايق خلوتم باشند ، پس من در ميان انها چه ميکردم؟

دلم هوای خودمو کرده بود هوای اون همه بيتابی و عشق که می رفت سر به اسمون بگذاره و من هميشه دلواپس اين بودم نکنه قلبم جای اون همه رو نداشته باشه . اما امروز ديگه هيچی نمونده . از اونهمه بی تابی ديگه هيچی نموده.من سنگ شدم . ديگه امروز با ديدن طفلی گرسنه اشکی بر گونه نمی ريزه  ديگه امروز برای پير زن نحيف قلبم تير نمی کشه .ديگه مدتهاست نرفتم شوش و خراسون . مدتهاست نفسم با هوای مرده جنوب شهر غريبه است.

خدايا مرا با خودم اشتی بده . مرا با عشق اشتی بده . اگه ذره ای دوستم داری مرا برگردان تا در سبيل عشق و ايمان همان قدمی را بردارم که عهد بسته بودم.

(انتقال از ۱بهمن ۸۴)

  
نویسنده : .. .. ; ساعت ۱٠:٠٩ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۳ بهمن ،۱۳۸٤