يک دم رويای تو.....

قامت رعنايش در مقابل ديدگانم ايستاده بود... لبخند گرمی گوشه لبهايش مرا به خود می خواند...لحظه ای درنگ کردم ...شايد آرام گيرد .... التهاب عجيبی درونش می جوشيد .... دستانش را گرفتم ...حرارت دستانش همه وجودم را گرم کرد ....اشتياق لطيفی درونم لغزيد .... می خواستمش .. با همه وجود می خواستمش .... چشمانش را به نگاهم دوخته بود... انگار منتظر تلنگ رويايی من بود ... چيزی درونم ميگفت ...اين همان است ..همانی که سالها انتظارش را داشتی ...درنگ نکن ..... چشمانم را بستم تا از نگاه آتشينش شرمگين نشوم ..... لبانش را نشانه گرفتم .... چشمه عشق او ، لبهای خشکم را سيراب ميکرد .... صدايی از من بر نمی خواست ..اما درون قلبم غوغا بود ....صدايی از درونم فرياد می زد: دوستت دارم ....دستهای اتشينش مرا در خود گرفته بود و من در دريای وجودش می رفتم که رفته رفته غرق شوم..... امواج سهمگينش بر  پيکرم می خروشيد ... و بازاز درونم صدايی فرياد می زد:   دوستت دارم.....افتاب وجودش خون يخ زده رگهايم را جانی دوباره بخشيد ... تن سرد و نحيفم به يکباره زندگی گرفت ، صدايی از ميان لبهايم به او گفت: عزيزم دوستت دارم..........

  
نویسنده : .. .. ; ساعت ۱۱:۳٠ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٠ تیر ،۱۳۸٥