دل من دست بردار....

دلم بد جوری گرفته .. دلم بد جوری بيقراره .... از صبح هر کاری کردم بی تابی نکنه  گوش نداد ....می دونم چشه..می دونم حرفش چيه ....اما خوب ديگه مثل مادری شدم که به نق نق کردنهای کودکش عادت کرده ... کمتر بی تابی هاشو تحويل ميگيرم .... به خودم ميگم خوب بايد عادت کنه ... وضع همينه ....چاره ای نيست ...اما انگار نمی خواد عادت کنه ...گاهی عين بچه ته دلم جيغ ميکشه اونقدر ونگ می زنه   بی تابی ميکنه که کلافه ميشم و دلم می خواد با مشت بکوبم توی دهنش ....شايد نمی فهمه ...اما من  می خوام بفهمه ...بفهمه که وضع همينه و من کاری نمی تونم براش بکنم ...بفهمه که من ازدست  بيقراريهاش خسته شدم ...

  
نویسنده : .. .. ; ساعت ٥:۳٧ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٥ تیر ،۱۳۸٥