مزاحم تلفنی.....

لباسهامو پوشيده بودم و ديگه داشتم از خونه بيرون می رفتم که به يکباره موبايلم زنگ زد ..بدون اينکه به شماره نگاه کنم  بخيال اينکه همکارام هستند و می خوان بگن که سر خيابون منتظر سرويسند جواب دادم ....الو... الو خانم ... ...؟ بفرماييد.... ............................................................................ شماره منو کی به شما داده؟  .... يه آقايی ... غلط کردی بگو يه خانمی.... چرا خانم ....چون شماره من دست اقاها نيست .... ..............ببين کوچولو اون بابايی که تلفن منو به تو داد نگفت با کی طرف داری ميشی ...نگفت من گيرت بيارم بيچارت ميکنم ...... اااااااا  ......اها ن شما شخصيتين ...اقای ... عموی منه..... اوکی  کوچولو وقتی اومدم سراغت بعد به گريه افتادی بهت ميگم  من کی هستم و عموت کيه..... پنج دقيقه بعد زنگ زدم ...گوشی رو برداشت .... هيچی می خواسنتم مطمئن شم خودت گوشی رو بر ميداری .... و تلفن خودته ...قطع کردم ..... پيدا کردن تلفن، آدرس و مشخصات اين بابا کار سختی نبود . ظرف يک روز بدون داشتن حکم دادرسی بدست آوردم ....

حالا من چند تا کار می تونم بکنم .... به جرم مزاحمت ايشون را به زنــــدان بکشم با توجه بـه حــــرفهـــای نا مناسبش .... باهاش صحبت کنم بگم می خوام اينکارو کنم و خودش اعتراف کنه شماره رو از کی گرفته.... برم سراغ مادرش و مساله را به خانوادش بکشم .... يا بی خيال قضيه بشم .....

بهر صورت زمانی که نادانسته واثه يک سری حيوان درنده سفره می اندازی و سر انجام اونها رو از يه سفره شيرين جدا ميکنی ،خوب همان نمک خورده ها حالا تيکه پارت ميکنن .... حالا در صرافت انتقام می افتند و اينچنين بارها و بارها گير ميدن....ظاهرا اين ديگه آخرين ترکشهاشونه....مثل جنگ می مونه ديگه ..اول با زورو تحريم و سر اخر به بمب اتم ميکشه .... حالا ديگه دارند بمب بارونم ميکنند....مهم نيست من اون چيزی رو که ميخواستم بدست آوردم..... و فکر ميکنم اونقدرذکاوت دارم که بين اين سگهای هار تلنگی نخورم........

  
نویسنده : .. .. ; ساعت ۳:٥۱ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٦ تیر ،۱۳۸٥