فاصله.........

ای بابا باز که دلتنگی .. باز که داری می باری ...مگه نگفتی ...مگه قول ندادی اين جور لحظه ها بهش فکر نکنی .... مگه قرار نبود دل داغونتو ديگه اذيت نکنی .... مگه قول ندادی ديگه قلبت درد نگيره ....پس چرا ؟ چرا باز کم آوردی؟... وقتی می بينم يه گوشه کز ميکنی و به زور بغض فرو ميدی ... دلم برات ميسوزه .... آخه مگه يه آدم چقدر تحمل داره....چرا بفکر خودت نيستی.... تو تباه می شی .... يادت هست آخرين بار کی خنديدی؟...اصلا يادته؟...آره مدتهاست که از ته دل نخنديدم .... مدتهاست که خودمو درست حسابی توی آينه نديدم .... همه ميگن چرا اينجوری شدی.... تو بگو....منم دارم ازت می پرسم ...چرا اينجوری شدی؟.... می خوام بميرم .. ديگه زندگی و دوست ندارم....

 آخه من کجا برم ...هر جا برم بازم تويی....توو فاصله با هم يکی شدين .... منو پاهام به رسيدن نااميد...کاش می شد می رسيدم تا بدونم.... توو فاصله به هم چيا می گين ...من به تو نمی رسم ..ای همه خوبی من ... تو نه دور می شی نه نزديک .. به پای چوبيه من ....

آهای تو که اينهمه دوری از من ... اين روزا در حال عبوری از من...

آهای تو کـــه فــکر می کنی سوزوندی...دارو ندارم و با دوری از من....

طاقت نداری ببينی می دونم .....       اينهمه طاقت وصبوری از من......

ستاره ها ميگن پشيمون شدی .... می خوای بگی که غرق نوری از من...

 

  
نویسنده : .. .. ; ساعت ۱٠:٤٩ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٩ تیر ،۱۳۸٥