لحظهای درنگ ... فاتحه ای ناقابل......

روزای اخر هميشه اين بو می ياد ...بوی خستگي...بوی بی تفاوتی... بوی کسالت... بوی پايان ...می دونی دل من با اين عطر سالهاست که آشنا ست..... بارها بوی تلخ اين عطر به مشامم کشيده ..... روزای يادگاری روياهاست .... روزای انتهای خواستن...... از هيچ کس صدايی بر نمی ياد ... هردو ساکت در انتظار سوت پايان .... آره می دونم تو هم خسته شدی .... ديگه تاب تحمل کودک رويايی احساسمو نداری ....باشه بزار توی آغوش من آروم بگيره ...بزار کم کم نفسهای آخرش رو توی بغل من تمام کنه..... می دونم تو تاب تحملشو نداری .... اما دستای من بارها سنگينی جسد نيمه جون روياهاشو ديده .... اشک چشمام ديگه خشک شده ..... ديگه واثه قلب تيکه پارم اشکی نمی ريزه.... تو چشماتو ببند ، نمی خوام وقتی نفسهای آخرو ميکشه دلش خوش باشه که چشمای تو دنبالش بوده ..... نه دلت نسوزه  واثه اين دل تيکه پاره ديگه دل خودم هم نمی سوزه.....قسمت دل من همينه.... نه مردی مردی کرده در حقش  ... نه زنی فهميده حقش چی بوده..... نميدونم کی.. کجا.. دل چه کسی رو شکونده.... نمی دونم نفرين کی دنبال آرامشش افتاده..... هيچ وقت شده مرگ انسانيت يک انسان رو ببينی؟.... می خوای ببينی؟..... تجربه خوبيه.....به چشماش نگاه کن  ..... نفسهاشو گوش کن ..... لرزش دستاشو ببين   ...... رگهای متبـــلور چشمـاش تـرکيده ....  خونو می بينی؟........... گوشه پلکش لخته های تلخ خون نشسته..... اين لرزش دستها، ثانيه ای بعد يخ می زنه..... نفسهاش به شماره افتاده............آره اين مرگ عشق منه ....می بينی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ می بينی؟؟؟؟؟؟؟؟؟ آره نگاه کن.......... ديگه فرصتی نيست.......چند ماهه که بيماره.... چند ين ماهه که رو به قبله کردنش....خيلی صدات می زد ...اما تو اونقدر گرفتار بودی نمی شنيدی ... شايد هم می شنيدی اما باور نداشتی که داره می ميره..... خيلی وقتها از اينکه صدات ميکرد دلخور می شدی... چيزی نمی گفتی ..اما اون با همين چشمای بی نورش می ديد که انگار خسته ای ازش...  نه...نه..  بخودت زحمت نده.......... دستهای پاکت رو به خونش آلوده نکن........ چشمای اون حتی ارزش اينو نداره که با دستای تو بسته بشه ..... دستاتو خونی نکن...............بزار با همون انتظار تلخش بميره..........گفته رو به قبله نگذارمش..... بزار خدا هم بدونه که در حقش بی انصافی کرده.... بزار خدا هم بفهمه که قلب بيمارم از اون هم دلخوره.........  

  
نویسنده : .. .. ; ساعت ۱٠:٢٧ ‎ب.ظ روز شنبه ٧ امرداد ،۱۳۸٥