باتو انگار تو بهشتم ....

ادمها چقدر عجيبن .انسان چه راحت دل ميبازه .هر بار عاشق شدی حس ميكنی اين اخرين باره اين عشق اول و اخره بعد می بينی نه تازه اول راهی .بعد هم كه اون عشق به ناكا می می رسه ميگی ديگه نمی خوام. اما باز يه روزه ديگه . يه نگاه ديگه. و باز دلت يهو می ريزه

 شايد يك سالی می شد كه به هم تو چت حرف می زديم از همه چيزو همه كس اما چقدر داشتنشو دور از دسترس می ديدم. انچه بود حس گنگ دوست داشتن بود كه به قلبم ديكته می شد و من هر بار و هر روز به خودم نهيب می زدم اهای كجايی با اين خيال خام خودتو نابود نكن . اما مگه می شد هر شب به عشق لحظه اي ديدنش اونهم پشت صفحه بی روح وب كم .كافی بود تصويرش را روی صفحه مانيتورم ببينم قلبم چنان به تپش می افتاد كه انگار در مقابلم ايستاده . مثل لحظه گرم  نزديك شدن نفسهای يك معشوق . انگار ارام بر من ديكته می شد . هر روز و هر شب .اما او خشك و بی روح سرد و خشن انگار ذه ای از احساسم رو درك نمی كرد .

چقدر سخته وقتی از عشق ترانه سر می دی بهت بگن اوضاع هوا چطوره؟سرده يا گرم؟ و باز من خمود از احساس گرمم در پيله تاريكم فرو می رفتم مثله ققنوس در خاكستر خويش هر بار ترديد از نيامدنش ...... هر بار ترديد از نديدنش .........هر بار ترديد در خواستنش......

 

اين هم که لطف امروز ايشون : بيا تا تارو پوده تنم را با تارو پودت ببافم. يك چيز باشيم كه فقظ من باشم وتو  يه قلب كه هم با من بتپه هم باتو اصلا يه قلب می زاريم وسطمون ............گفت می شيم لاله و لادن؟ انصافا ضد حال می زنه

(انتقال از ۱ بهمن ۸۴)

  
نویسنده : .. .. ; ساعت ۱٠:۱٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۳ بهمن ،۱۳۸٤