يک موسيقی خاطره انگيز.............

آدم بايد به هر جايی متعلق باشه ...روزای سختی بود اگر چه با عشق و زيبايی های خاص خودش .... اما من اون اواخر ديگه بريده بودم.... خسته بودم ...شايد از تکرار بيهودگی ..شايد  من هم مثل اونها باور کرده بودم اونجا آخر دنياست .... افسرده گی شديدی پيدا کرده بودم ..... اونجا يکسره دردبود ...توهم ...آرزوهای محال ...و پيشرفت کند و به تدريج ...اونقدر کند که آدم فکر می کرد داره در جا می زنه...ديگه روزای آخر دچار ترديد بودم بمونم يا نه.... اعصابم ديگه اجازه ادامه اون راه رو نمی داد....ديگه مثل سابق نمی تونستم با بچه ها گرم بگيرم و براشون مفيد باشم ...شده بودم کوه يخ .... قلبم سنگی شده بود ...ديگه ترحم و دلسوزی سابق رو نداشتم ..... انگار باورم شده بود که مصيبت اونها گردن خودشونه...انگار برام آدمکهای کوکی نفرين شده بودند.... آه .......من انگار در باتلاق نفرت گير کرده بودم ....تعارض ....تعارض..... تعارض .....بين موندن و تمام کردن..... دل کندن هم برام سخت بود ...اما اونجا عين سرزمين نفرين شده .... جايی که انگار يه دنيای ديگه باشه .... آره آخر دنيا......

خوابيدی بدون لالايی و قصه ..... بگير آسوده بخواب بی دردو غصه........

ديگه کابوس زمستون نمی بينی ..... توی خواب گلهای حسرت نمی چينی....

ديگه خورشيد چهره تو نمی سوزونه....جای سيلی های باد رووش نمی مونه.............

ديگه بيدار نمی شی با نگرونی  ....... يا با ترديد که بری يا که بمونی...............

رفتی و آدمکها رو جا گذاشتی ...... ....    قانون جنگل و زير پا گذاشتی........

اينجا قهرند سينه ها با مهربونی ...... تو توی چنگل نمی تونستی بمونی.........

دل تو بردی با خود به جای ديگه ....... اونجا که خدا برات لالايی ميگه....

می دونم می بينمت يه روز دوباره ...  توی دنيايی که آدمک نداره........

  
نویسنده : .. .. ; ساعت ٦:۳٦ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٠ امرداد ،۱۳۸٥