اسارت............

ما را به رخت و چوب شبانی فريفته اند ...اين گرگ سالهاست که با گله آشناست......

هــر روز و هـــر لحظه اظطــراب بودن و زندگی کردن در بحبوحه دردهای آشنـــايی که هر دم گريبــانمام را می فشاردو ما بسان ديوانگان در بند عادت به غل و زنجير اسارت کرده تا لحظه ای آزادی همچون کبوتر عاشق قفس به اسارتگاه بر ميگرديم تا جلاد متعفن آزادی دست و پايمان را به بند بکشد ..... نفرين بر من که چنين زندگی بی سعادتی را انتخاب کردم ....نفرين بر هر لحظه هايی که مثل گرداب زهر، مرا در خود گرفته ....بيزارم از خود و هرآنچه پيرامونم را می سازد .... زندگی چنين تعفن انگيز ، اسارتی اينچنين دردناک ...وقتی حتی اونقدر نيستيم که برای دلمان نغمه سرايی کنيم ..... راستی ادامه راه در باتلاق سهمگين اين خاک به چه درد من خواهد خورد؟..... هل من ناصر ينصرنی؟...........

  
نویسنده : .. .. ; ساعت ۱٢:٤۸ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٦ امرداد ،۱۳۸٥