خواب طلايی....

همه جا را خواب فراگرفته بود و من در خواب عميق اما با اضطراب رسيدن او چشمانم را بسته بودم ....همه بودن خانواده ام ،مامان ، بابا، و بقيه نمی دونم توی خلوت من با دلم، بقيه چه ميکردند... سفارش کرده بودم وقتی رسيد منو صدا کنيد ....نمی دونم چرا به پيشوازش نرفته بودم..... يک دفعه از خواب پريدم ...اومد؟.... آره  .... تازه رسيده.....اشتياق عجيبی سينه رو گرفت نفسم به سختی بالا می يومد.....لحظه ديدار بعد از اينهمه انتظار .... چه شوقی در من جون گرفته بود..... قدمهاشو با نگاهــــم می شمـــاردم که آرام نزديکـــم می شد.... اگه بگم قلبم ثانيه هايی ايستاده بود اغراق نکردم .... دلم چه لذتی می برد از ديدن قامت رعناش...... آمد و کنارم آرام نشست .... عجيب  بود ، بعد از اينهمه دوری حتی منو در آغوشش  نگرفت ....من هم گله ای نداشتم همين که بود، در کنارم بود، برام کافی بود... انگار تنها نبوديم .... انگار نمی شد بی پروايی کرد .... خم شد که منو ببوسه ..... گفتم نه .... دستش را بوسيدم.... او هم گله ای نکرد انگار فرصت برای با هم بودن زياد داشته باشيم .... کمی بعد ازم خواست که بريم ...انگار خونه خودمون نبود .... آره خونه مامان اينا بودم..... وسايلم را برداشتم که با هم بريم..... لحظه ای درنگ کردم .... می خواستيم به خلوت خودمان بريم .....من اونقدر عجله داشتم که نمی دونستم بايد چه کار کنم ...فقط لحظه ای توی چشمای قشنگش نگاه کردم .... اشتياق رو که توی چشماش ديدم بی تاب شدم.....

  
نویسنده : .. .. ; ساعت ٧:٥٦ ‎ق.ظ روز شنبه ٢۸ امرداد ،۱۳۸٥