دل خسته ام.........

دل خسته ام از عالم ...دل بسسته ام به ساقی ... صبرم زياده اما.... عمری نمونده باقی......

انگار تموم دنيا بسته است به تار مويی .... برای اين زمـــونه نمونده  آبـــرويی......

عجيبه که اين روزها به شد ت احساس اندوه می کنم ....هيچ دليلی هم ندارم .... اما يه چيزی گهگاه قلبم رو چنگ می زنه.... حس خالی شدن سينه ....کم آوردن نفس .... حس ترس ...ترس از چه نمی دونم ....فقط می دونم که هيچ چيز دائمی نيست و خدا همه چيز را به امانت نزد بندگانش گذاشته و من هر دم بر دلم ديکته می کنم که دنيا سرای باقيست و تو همه چيز را به جا خواهی گذاشت ....يک لحظه تماشای افق ، لحظه ای حس وزش باد بر پيکرخسته زد گی ...همه ماد يات دوران جهل ماست ...راستی کسی چه می داند انتهای راه کجاست و من مشتاق رسيدن به ابديت انسانيت ...دلم می خواد در انتهای راه بايستم و راه پيموده را ژرف بنگرم....

انگار تمام دنيا بسته است به تار مويی ... برای اين زمونه نمونده آبرويی..........

  
نویسنده : .. .. ; ساعت ٦:۳٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۳٠ امرداد ،۱۳۸٥