مرمر رويای تو..........

قدمهايش سست و بی جان در اين راه طولانی که نمی دانست به کجا می انجامد ....و زير لب می خواند:

 رفتم و بار سفر بستم ... با تو هستم هر کجا هستم ....پيدا شو چو ماه نو گاهی به خانه من .....

 و جاده زير قدمهای خسته و نحيف او طبل موسيقی دل می نواخت .....

آهم را می شنيدی ...به حال زارم می رسيدی...نازت را می خريدم.... تو ناز من را می کشيدی ...به خدا که تو از نظرم نروی ... چو روم ز برت ، ز برم نــروی .........

و نسيم که با هر ترنم به زمزمه دلتنگی او می رقصيد ...... سرانجام اين جاده کجاست ؟ ..........

اگر مراد ما بر آيد چه شود ؟.... شب فراز ما بر آيد چه شود؟..... ..

سلسله افکار بی نظم در نثر ذهنش نظمی تازه داشت و او به مهابا پيش می رفت بی آنکه از انتهای جاده بداند..... مثل همه قصه ها انتهای جاده آرزوی بودن کلبه ای درويشی که بتوان در آن نفسی تازه کرد ...جرعه ای آب نوشيد .... راستی اين اميدها، اين آرزوها ....چه سراب گونه مسافر دل به جاده بسته ....

.تو رو می خواد... تو رو می خواد ... هر چی که آزارش کنی ... می خواد به زنجير جنون بازم گرفتارش کنی ...نمی تونم راضی کنم باز اين دل ديونه رو...نمی تونم بيرون کنم اين دشمن تو خونه رو.....

نغمه زير لب مسافر نغمه درد بود ...... بگذار اين بار هم سراب جاده به چشم مسافر حقيقت آرامش گردد..... و مسافر لب تشنه اش را به دلخوشی کلبه ، تر کند ......مگر می شود ميان بيابان کلبه ديد ؟   مگر می شود در عمق نا اميدی به خيال اميد پريد ؟ پـــس چرا مسافر بی مهابا به دشت عشـــق زده ؟ پس چرا سينـــه من نا دانسته اوج گرفته؟..... آی سرای من کجاست ؟..... خيال من کجاست؟..... دستهای من بر کدامين خاک خواهد کوفت؟..... سينه ام با کدامين رنج خواهد سوخت ؟...... جاده من کدام است؟.....مسافر تشنه از راه پيموده دست می برد در کلبه آشنا را ميکوبد .....قدم به سرای عشق گذاشته ای ....قدمت مبارک ..... نسيم هم گفت ....خاک هم گفت .....چمن گفت ،رود گفت، همه قدمش را مبارک ديدند..... به پاهايش نگاه کرد ....قدم بر خانه کدامين بيگانه ای نهاده ام که کسی به پيشوازم نيامده......کنار کلبه را که نگريست ..... قامت عشق را ديد که بی سخن، او را مينگريست ...آيا عشق نمی خواهد او را در آغوش بگيرد؟...... نه!نه! سرايش اينجا نيست .....پس چرا همه بر قدمش آفرين گفتند .... گفتند راه پيموده بسيار سنگين بود ...تو به تنهايی در آرزوی سراب آمده ای ...آفــــــرين بر قدمهــــايت ....پی چرا اينک که رسيـــده ام عشــــق مرا در آغـــوش نمی گيرد ....گفتند: اشتباه آمده ای .... کلبه سرای زنی ديگر است ..........قدمهايش ...............قدمهايش شکست ............

ساختم بتی ديشب زتو ...با مرمر رويای تو....جان دادمت با يک جهان ......نازک خيالی های خود... لبخند شيرينی همه جان..... بر زير لبهايت نهادم ...اول دلم را هديه کردم ...وانگه به پای تو فتادم...........

  
نویسنده : .. .. ; ساعت ٥:۳٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱ شهریور ،۱۳۸٥