بانوی من.........

خلوت دل اوج خواستن توست ....لحظه داشتن تو ....لحظه دستهای حلقه شده در دامن احساس.......لحظه شنيدن نفسهای گرم عشق.......

ثانيه ای غريب بود لحظه ورودش يه صحنه خانه....

خسته و درمونده بودم ....از همه جا رونده بودم .....به هر خونه می رسيدم .......مهمون ناخونده بودم ...هيچکی حسابم نمی کرد ......هيچکی جوابم نمی داد...از تشنگی می مردم و هيچکسی آبم نمی داد....

يه مدت مد يدی بود، تو غصه ای شديد بودم ...اما غروب جمعه ای، که خيلی نا اميد بودم ....فرشته مهربونی منو دوباره زنده کرد ...اون که با دست کوچيکش بزرگا رو شرمنده کرد.....

بانوی کوچولوی من، راست راستی خيلی خانومه ...چشمای من تا زنده ام فقط به دست بانومه ...بانوی من دختريه که خيلی سختی کشيده ...می گن توی سه سالگی مزه مرگ و چشيده.....

ساکن ويرونه بوده ...با غصه همخومه بوده ...باهاش نا مهربون بودن ...با اينکه دوردونه بوده ...کاشکی می شد تو اون روزا ...ماها بوديم تو شهر شام ...دست به سينه وامی ايستــاديم........ صــف بـــه صــف و با احترام ....تا هر چی که دلت می خواست، برات فراهم بکنيم.....شايد بتونيم يه کمی غصه هاتو ، کم بکنيم ....يه روسری می خريديم که آبيش آسمونی بود... يه پيرهنی که تازگيش مناسب مهمونی بود.....

اما شما شاهزاده ای ... گدای قصه تون منم ..... پـيش شما کم می يـــارم ...حرفـــای کوچيــک می زنـم ... من می دونم فرشته ها، پر می زنند دوره سرت... فرشته آسمونی منو بگير زير پرت....

 

  
نویسنده : .. .. ; ساعت ۱:۱٩ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢ شهریور ،۱۳۸٥