رها کن تا چو خورشيدی قبايی پوشم از آتش.......

دلم اينقدر براش تنگه ..اينقدر هواشو کردم که خدا می دونه منو اين دل بی تاب چه به روزمون می ياد....عشق چقدر زندگی رو متفاوت ميکنه ...انگار که آدم توی اين دنيا نيست ...انگار که هيچ چيزی نمی تونه برات مهم باشه .....رقابتها .... حرفها ....آدمها ...جلب توجه کردنها.... نه... زندگی با داشتن يک عشق زيباتر و قشنگتر و بسيار عظيم تر از اين حرفهاست که چيزی برات مهم باشه .... من امروز ديگه هيچ برام جز داشتنش معنا نداره ...نگو چرا  نگو زندگی سخته ...نگو بار زندگی جسم نحيفم را زير مشکلاتش خورد ميکنه ...که خورد شدن من اهميتی نداره ... من آرزوی داشتنش را دارم ..... من فقط او را ميخوام .....می دونم دستهای نجيبش روزی دستهای بيقرارم را می گيره .....و اين لحظه های انتظار قامت سياهش را از زندگيمون پاک ميکنه .....آه من بيقرارم ...بيقرار لحظه رسيدنش ....لحظه به آغوش کشيدن تمام زندگی ..... لحظه خواستن لحظه رسيدن به اوج تمنا ..... وای خدا من از صميم قلب می خوامش ........کاش قدم بر زمين دلم بگذارد ....دلم را بر زير پاهايش بيفکنم ....

ندارد پای عشق او دل بی دست و بی پايم....روزو شب چو  مجنونم ....سر زنجير می خواهم.......

 همی گردد دل پاره ...همه شب همچو استاره ....شده خواب من آواره .....زسر يار خود رايم .......

  
نویسنده : .. .. ; ساعت ۳:۱۸ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۸ شهریور ،۱۳۸٥